اندرونی ساتگین | خرداد ۱۴۰۵

اندرونی ساتگین

📜اینجا کجاست؟ یه‌جا شبیه به یه عطاری‌خونه‌‌ی نافه‌بو -دکان‌دار: آنه‌ی عطار.🪔. انباری کلمات گم‌شده

اندرونی ساتگین

جوجه‌تیغی‌های آرتور شوپنهاور

انسان‌ها شبیه به جوجه‌تیغی‌هایی هستند که در یک شب‌سرد زمستانی، برای گرم شدن به هم نزدیک می‌شوند، اما به محض آنکه تیغ‌هایشان یکدیگر را زخمی می‌کند، دوباره از هم فاصله می‌گیرند.

این بازی مدام میان نیاز به گرما و درد نیشِ تیغ‌ها، همان حکایت‌معاشرت‌های ماست که ما را بین تنهایی سرد و جمع آزاردهنده سرگردان می‌کند.

در نهایت، کسی برنده‌ی این بازی است که آن‌قدر گرما در درون خودش داشته باشد که نیازی به فرو رفتن در آغوش پر از تیغ دیگران پیدا نکند.

آنِه
شنبه سی ام خرداد ۱۴۰۵
13:8
درحال بارگذاری..

خطوط اصالت

زن در تاریک‌روشن اتاق، روبروی آینه ایستاد. انگشت بر خطوط عمیق پیشانی و سایه‌ی کبود زیر چشمانش کشید؛ ردهایی که باد و آفتاب و سالیان سخت بر پوستش حک کرده بودند. آینه، زنی را نشان می‌داد با پوستی گندم‌گون و زمخت، اما واقعی؛ به دست‌نخوردگی صخره‌های کوهستان.

دنیای بیرون، دنیای رنگ و فریب، می‌خواست از او تندیسی بی‌نقص، تراشیده و بی‌روح بسازد؛ صورتی مصلوب در بند تقارن‌های تصنعی. اما او به چشم‌های خسته ولی زنده‌ی خود خیره شد.

- آدمی به زخم‌هایش زنده است و به آنچه روزگار بر سر و صورتش نگاشته. دست‌بردن در کار طبیعت، کتمان آن جانی است که در ما تپیده. زیبایی، همین اصالت بی‌پرواست.

او روی چرخاند. دست رد زد به تمام معیارهای کاغذی و عاریه‌ای شهر. می‌دانست که شکوه یک درخت، به گره‌های سخت تنه‌اش است، نه صافی چوب صندلی‌های جلاخورده. او می‌خواست خودش باشد؛ زنی با همان چهره‌ی اصیل، پایدار و دست‌نخورده در هجوم همسان‌سازی جهان.

آنِه
شنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۵
16:47
درحال بارگذاری..

از ریشه‌ها بدان

هیچ‌کس آن‌گاه که از کنار درختی عبور می‌کند، به نجوای خاموش ریشه‌ها نمی‌اندیشد. نگاه‌ها همواره مسحور شاخسارند؛ مفتون برگ‌هایی که در پرتو خورشید می‌درخشند و شکوفه‌هایی که در بهاران جلوه‌گری می‌کنند. اما حقیقت در ژرفنای تاریک خاک جاری است؛ آن‌جا که ریشه‌ها بی‌هیاهو می‌کوشند، بی‌صدا پای می‌فشارند و بی‌ادعا پایداری می‌کنند. جهان بیش از آن‌که وامدار فریادها باشد، مدیون سکوت‌هاست؛مدیون انسان‌هایی که نامشان بر زبان‌ها نگردید، اما راه را برای دیگران هموار ساختند. همانان که در پس پرده ماندند، اما زمینه‌ی درخشیدن دیگران را فراهم آوردند. شهرها را تنها بناها برپا نمی‌کنند؛ خاطره‌ها بنیان می‌نهند. میهن را مرزها پاس نمی‌دارند؛ دل‌هایی پاسبانی می‌کنند که برای ماندگاری‌اش تپیده‌اند. هر سرزمین، گنجینه‌ای از دستان فراموش‌شده است؛ دستانی که روزگاری چیزی را بنا کردند و رفتند، اما نشان انگشتانشان هنوز بر چهره روزگار نقش بسته است. آدمی اگر اندکی آهسته‌تر گام بردارد، درمی‌یابد که جهان آکنده از حضور غایبان است؛ آکنده از کسانی که دیگر در میان ما نیستند، اما همچنان تکیه‌گاه‌اند. هنوز در تار و پود کوچه‌ها، در نسیم سحرگاهی شهر، در آرامش خواب کودکان و در تبسم رهگذران سهمی دارند. شگفت آن‌که برخی آدمیان پس از رفتن، از همیشه حاضرتر می‌شوند؛ همچون ستاره‌ای که سالیان پیش خاموش شده، اما فروغش تازه به دیدگان ما رسیده باشد. همچون عطری که صاحبش رخت بربسته، اما رایحه‌اش هنوز در دالان‌های زمان جاری است.

شاید راز جاودانگی همین باشد؛ آن‌که انسان چنان بالنده شود که حضورش از کالبد خویش فراتر رود؛ آن‌چنان ریشه در جان‌ها بدواند که حتی غیابش نیز نتواند پیوندش را با خاک دل‌ها بگسلد. و چه باشکوه‌اند آنان که به ریشه می‌مانند؛ نه داعیه‌ای دارند، نه هیاهویی، نه چشم به راه ستایش‌اند. شاید تمامی عظمت آدمی در همین نهفته باشد که چنان زندگی کند که اگر خود نیز حضور نداشت، رد گام‌هایش هنوز راهی را روشن سازد؛ چنان مهر بورزد که پس از کوچش نیز گرمای وجودش در دل‌ها باقی بماند و چنان ریشه بگستراند که توفان‌های روزگار، هر اندازه سهمگین باشند، نتوانند درخت امید را از خاک این سرزمین برکنند.

آنِه
سه شنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۵
10:38
درحال بارگذاری..