نقاب برمیچینم
آنها در خیابانها به هم لبخند میزنند، در حالی که در دلهایشان گرگها زوزه میکشند. من اما این نقاب را پاره کردهام. بگذار دنیا مرا یک دیوانه، یک منزوی خطرناک یا یک بازنده بخواند. چه اهمیتی دارد؟ در دادگاه وجدان من، قاضی و متهم هر دو خودم هستم و من، هیچوقت خودم را نخواهم بخشید. این تاریکی مطلق، شرف دارد به آن روشنایی دروغینی که با پول و فریب خریدهاید. من از تبار هیچکدامتان نیستم.
آنِه
یکشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۵
10:2
درحال بارگذاری..