اندرونی ساتگین | تیر ۱۴۰۵

اندرونی ساتگین

📜اینجا کجاست؟ یه‌جا شبیه به یه عطاری‌خونه‌‌ی نافه‌بو -دکان‌دار: آنه‌ی عطار.🪔. انباری کلمات گم‌شده

اندرونی ساتگین

عواطف گزینشی کرکس‌ها

کت‌بسته و تسلیم، گوش‌به‌فرمان اربابان جدیدید؛

به قیمت‌دلارهای آغشته به خون،

شرف و خاک را در قمار غربت فروختید.

​به پشت مانیتورها، شعار مهر و وطن،

ولی به خلوت خود، جیره‌خوار کرکس‌ها؛

برای غارت این خانه، نقشه می‌بافند

تئوریسین‌های وطن‌فروش در قفس‌ها!

شما که قیمت هر خاک را به ارز و دلار

درون معرکه‌های فرنگ سنجیدید؛

کدام واژه‌ی ناموس و میهنت باقی‌ست؟

که با نگاه تروریست، شاد رقصیدید!

​به روی تخت روان سفارت دشمن

نشسته‌اید که ایران دچار حادثه گردد؟

که زیر سایه‌ی موشک، به تخت بازگردید؟

بمیرید، که این خاک، واگذار نگردد!

...

غرور این وطن از وهمتان، بزرگ‌تر است.

آنِه
جمعه بیست و ششم تیر ۱۴۰۵
16:57
درحال بارگذاری..

وقتی خون، آمار می‌شود

آدم مانده است. برای خون یک نفر، محکمه برپا می‌کنند، قاضی می‌نشانند، قانون می‌خوانند، طناب می‌اندازند و نامش را عدالت می‌گذارند. اما همین که خون، از شماره افتاد و به هزار و صد هزار و میلیون رسید، دیگر انگار خون نیست؛ می‌شود آمار، می‌شود گزارش، می‌شود بیانیه، می‌شود "تلفات". قاتل، دیگر قاتل نیست؛ می‌شود دولت، می‌شود ارتش، می‌شود نظام مثل نظام صهیونیست و خونخواران انسان‌نما. همان دستی که اگر گلوی یک نفر را بفشارد، باید پاسخ‌گوی قانون باشد، اگر ماشه را بر سینه‌ی هزاران تن بچکاند، پشت میزهای سیاست می‌نشیند و با کراوات یا سردوشی، از امنیت و مصلحت حرف می‌زند.

چه روزگار غریبی است؛ انگار قانون، فقط تا جایی قد می‌کشد که خون، تک و تنها بر زمین بریزد. همین که سیلاب شد، قانون هم آستین بالا می‌زند و راهش را کج می‌کند. انگار کثرت جنایت، خودش مجوز جنایت است. انگار هرچه گورستان بزرگ‌تر باشد، وجدان‌ها کوچک‌تر می‌شوند.

این، درد آدمی‌ست؛ نه فقط مرگ انسان، که مرگ حساسیت انسان. به خون یک تن، جهان برمی‌آشوبد و حق هم همین است؛ اما به خون هزاران و میلیون‌ها تن که می‌رسد، همه مشغول شمردن منافع‌اند.

تأسف برای روزگاری که جنایت، اگر بزرگ شد، دیگر جنایت شمرده نمی‌شود؛ اسم‌های شیک‌تری پیدا می‌کند و پشت واژه‌های اتوکشیده پنهان می‌شود.

آنِه
چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۵
18:58
درحال بارگذاری..

نقاب برمی‌چینم

آن‌ها در خیابان‌ها به هم لبخند می‌زنند، در حالی که در دل‌هایشان گرگ‌ها زوزه می‌کشند. من اما این نقاب را پاره کرده‌ام. بگذار دنیا مرا یک دیوانه، یک منزوی خطرناک یا یک بازنده بخواند. چه اهمیتی دارد؟ در دادگاه وجدان من، قاضی و متهم هر دو خودم هستم و من، هیچ‌وقت خودم را نخواهم بخشید. این تاریکی مطلق، شرف دارد به آن روشنایی دروغینی که با پول و فریب خریده‌اید. من از تبار‌‌ هیچ‌کدام‌تان نیستم.

آنِه
یکشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۵
10:2
درحال بارگذاری..

سقوطگاهی به نام عشق

آه، این چه مرضی است که ما نامش را عشق گذاشته‌ایم؟ زانو زدن در برابر کسی که می‌دانی با یک اشارهٔ انگشت می‌تواند روحت را متلاشی کند، و در عین حال، لذت بردن از این سقوط! انسان چقدر حقیر می‌شود وقتی دل می‌بازد، و چقدر شکوهمند است در این حقارت!

​من آدم‌های عاقل را دیده‌ام؛ همان‌هایی که با ترازوی منطقشان همه چیز را وزن می‌کنند. آن‌ها زندگی نمی‌کنند، آن‌ها فقط حساب‌وکتاب می‌کنند! اما یک روز، یک نگاه، یک پیچش ناگهانی دامن زنی یا لحن لرزان مردی، تمام این محاسبات ابلهانه را به آتش می‌کشد. و آن‌وقت است که انسانِ عاقل، تبدیل به یک دیوانهٔ زنجیری می‌شود که حاضر است تمامِ شرف، ثروت و آبروی خود را در یک قمارِ محکوم‌به‌شکست، روی میز بریزد.

​ما شیفتهٔ کسانی می‌شویم که به ما آسیب می‌زنند؛ چرا که روح ما در عمق خود، تشنهٔ شلاق رنج است.

آنِه
چهارشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۵
14:5
درحال بارگذاری..

وقتی پایت زودتر از خودت می‌فهمد استرس داری!

تا حالا شده وسط امتحان، مصاحبه یا حتی وقتی منتظر جواب یه پیام مهمی، یهو یکی بهت بگه: «پاتو تکون نده!»؟ بعد تازه خودت متوجه بشی که چند دقیقه‌ست بی‌وقفه داری پاتو تکون می‌دی.

جالبه بدونی این کار، یه عادت بی‌دلیل نیست؛ در واقع بدن داره سعی می‌کنه ازت محافظت کنه.

ماجرا از مغز شروع می‌شه. همین که احساس خطر یا استرس می‌کنی، مغزت فکر می‌کنه اتفاق مهمی در راهه. فرقی هم نمی‌کنه اون «خطر» یه شیر گرسنه باشه یا یه برگه امتحان! برای مغز، هر دو می‌تونن زنگ خطر رو به صدا دربیارن.

در عرض چند ثانیه، بدن وارد حالت آماده‌باش می‌شه. ضربان قلب بیشتر می‌شه، عضلات سفت‌تر می‌شن و هورمون‌های استرس وارد خون می‌شن. انگار بدن داره می‌گه: «آماده‌ای؟ اگه لازم شد، بدو یا بجنگ!»

اما یه مشکل وجود داره.

ما توی دنیای امروز، معمولاً نه می‌دویم و نه می‌جنگیم. فقط پشت میز نشسته‌ایم، توی کلاسیم، جلسه داریم یا داریم به صفحه گوشی خیره می‌شیم. پس اون همه انرژی‌ای که بدن آماده کرده، بدون استفاده باقی می‌مونه.

اینجاست که پا وارد ماجرا می‌شه.

تکان دادن پا، انگار راهی برای خالی کردن همون انرژی اضافه است؛ مثل وقتی که بخار داخل زودپز از سوپاپش خارج می‌شه تا فشارش کمتر بشه. بدن هم با این حرکت‌های ریز و تکراری، سعی می‌کنه کمی از فشار و تنش رو تخلیه کنه.

برای همین خیلی از آدم‌ها موقع استرس، فکر کردن، هیجان یا حتی وقتی عمیقاً روی یه مسئله تمرکز کردن، ناخودآگاه شروع می‌کنن به تکون دادن پا. جالب‌تر اینکه این حرکت می‌تونه به مغز هم کمک کنه کمی آروم‌تر بشه و احساس کنترل بیشتری روی شرایط پیدا کنه.

اگر این اتفاق بارها تکرار بشه، مغز کم‌کم بین «استرس» و «تکان دادن پا» یه ارتباط می‌سازه. از اون به بعد، ممکنه هنوز خودت نفهمیده باشی که استرس گرفتی، اما پات زودتر از خودت متوجه شده باشه و شروع کنه به تکون خوردن!

پس دفعه بعد که دیدی پات بی‌اختیار داره بالا و پایین می‌ره، شاید لازم نباشه خودت رو سرزنش کنی. احتمالاً این فقط زبان بی‌کلام بدنته که داره می‌گه: «نگران نباش... دارم سعی می‌کنم آرومت کنم.»

آنِه
شنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۵
23:59
درحال بارگذاری..