حیرت از چنین آرزویش.
سر هر اتفاق گریهآوری، یه دور هم برای تو، برای دروغهایی که به دلم روا داشتی گریه میکنم.
برای اون خنجری که تو نیام نگه داشتی، برای تکهپارههای قلبم که تو دستت متلاشی کردی، برای اون بیاحساسیهات، برای کلی برای که هرروز براشون اشک ریختم و میریزم، گریه میکنم.
و حالا هم سر این حرفی که آقایی منسوب به "بابا" زد، دارم گریه میکنم و گریه برای تو هم ضمیمهش میشه.
آخه اگه سر هر گریهای، برای تو هم یهدور گریه نکنم، که عمل گریهم تکمیل نمیشه.
کنجکاوی بدونی آقای بابانام چی گفته و سر کدوم حرفش دارم گریه میکنم؟ بهم خیلی جدی و با تحکم گفت که "الهی بمیری، همین امشب هم بمیری"
و خب دیگه به شدت و حدت انزجارش نسبت به من، پی بردم و تمام اندیشه و گمانههام درست بود! بابام من رو دوست نداره:)))