از ریشهها بدان
هیچکس آنگاه که از کنار درختی عبور میکند، به نجوای خاموش ریشهها نمیاندیشد. نگاهها همواره مسحور شاخسارند؛ مفتون برگهایی که در پرتو خورشید میدرخشند و شکوفههایی که در بهاران جلوهگری میکنند. اما حقیقت در ژرفنای تاریک خاک جاری است؛ آنجا که ریشهها بیهیاهو میکوشند، بیصدا پای میفشارند و بیادعا پایداری میکنند. جهان بیش از آنکه وامدار فریادها باشد، مدیون سکوتهاست؛مدیون انسانهایی که نامشان بر زبانها نگردید، اما راه را برای دیگران هموار ساختند. همانان که در پس پرده ماندند، اما زمینهی درخشیدن دیگران را فراهم آوردند. شهرها را تنها بناها برپا نمیکنند؛ خاطرهها بنیان مینهند. میهن را مرزها پاس نمیدارند؛ دلهایی پاسبانی میکنند که برای ماندگاریاش تپیدهاند. هر سرزمین، گنجینهای از دستان فراموششده است؛ دستانی که روزگاری چیزی را بنا کردند و رفتند، اما نشان انگشتانشان هنوز بر چهره روزگار نقش بسته است. آدمی اگر اندکی آهستهتر گام بردارد، درمییابد که جهان آکنده از حضور غایبان است؛ آکنده از کسانی که دیگر در میان ما نیستند، اما همچنان تکیهگاهاند. هنوز در تار و پود کوچهها، در نسیم سحرگاهی شهر، در آرامش خواب کودکان و در تبسم رهگذران سهمی دارند. شگفت آنکه برخی آدمیان پس از رفتن، از همیشه حاضرتر میشوند؛ همچون ستارهای که سالیان پیش خاموش شده، اما فروغش تازه به دیدگان ما رسیده باشد. همچون عطری که صاحبش رخت بربسته، اما رایحهاش هنوز در دالانهای زمان جاری است.
شاید راز جاودانگی همین باشد؛ آنکه انسان چنان بالنده شود که حضورش از کالبد خویش فراتر رود؛ آنچنان ریشه در جانها بدواند که حتی غیابش نیز نتواند پیوندش را با خاک دلها بگسلد. و چه باشکوهاند آنان که به ریشه میمانند؛ نه داعیهای دارند، نه هیاهویی، نه چشم به راه ستایشاند. شاید تمامی عظمت آدمی در همین نهفته باشد که چنان زندگی کند که اگر خود نیز حضور نداشت، رد گامهایش هنوز راهی را روشن سازد؛ چنان مهر بورزد که پس از کوچش نیز گرمای وجودش در دلها باقی بماند و چنان ریشه بگستراند که توفانهای روزگار، هر اندازه سهمگین باشند، نتوانند درخت امید را از خاک این سرزمین برکنند.