اندرونی ساتگین | اردیبهشت ۱۴۰۴

اندرونی ساتگین

📜اینجا کجاست؟ یه‌جا شبیه به یه عطاری‌خونه‌‌ی نافه‌بو -دکان‌دار: آنه‌ی عطار.🪔. انباری کلمات گم‌شده

اندرونی ساتگین

حق‌الناس

حق‌الناس نه تنها سکه‌ای‌ست که از کیسه‌ای ربودی و

نه تنها مالی‌ست که به ناحق در دستت نشسته،

بلکه اشکی‌ست، زلال و شکننده،

که نباید از چشمی، چون باران غم، جاری می‌کردی.

حق‌الناس، آهی‌ست، سنگین و سوزان،

که نباید از سینه‌ای، چون شعله‌ای خاموش‌نشدنی، زبانه‌دار می‌کردی.

حق‌الناس، پژمرده شدن دلی‌ست، نازک‌تر از بال پروانه،

که نباید زیر سنگ غفلتت، خرد و خاکستر می‌شد.

حق‌الناس، گاه لبخندی‌ست که از لبی ربودی،

امیدی‌ست که در نگاهی، به یغما بردی،

گاهی، اعتماد دندانه‌داری‌ست که کالبد احساس را دوپاره می‌کند.

هر زخمی که بر جان دیگری نشاندی،

هر رنجی که در قلبش کاشتی،

حق‌الناس است، باری‌ست بر دوش روحت،

که نه با سکه، که با پشیمانی و توبه سبک می‌شود.پس دعا کن، ای انسان،

اگر دستی به سوی چیزی بردی،

آن چیز، دل نباشد.

اگر آتشی افروختی،

سینه‌ای را نسوزاند.

اگر قدمی برداشتی،

زیر پایت، گل‌برگ احساس کسی له نشود.

و اگر روزی، آینه‌ی قلبی را شکستی،

با محبت و صداقت، تکه‌هایش را به هم پیوند ده،

که حق‌الناس، گاه جز با عشق و مهربانی،

ادا نمی‌شود.

آنِه
یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۴
17:47
درحال بارگذاری..

آینده‌ای از تو که در گذشته غرق شد...

در کوچه‌های بن‌بستِ قول‌هایت،

جایی که زمان مثل ساعت شنی، وارونه می‌ریزد، من با پاهایی از جنس مِه راه می‌روم.

نه زمین زیر پایم است، نه آسمان بالای سرم؛ فقط خاطره‌ای که مثل بخار از دیوارها بلند می‌شود، به صورتم سیلی می‌زند.

دیوارها، با چشمانِ ترک‌خورده، پوستِ رؤیایم را می‌دوزند به تنِ خودشان، اما زیر بارِ وهمِ تو، مثل کاغذی در باد خم می‌شوند و می‌لرزند.

دیوارها حالا زبانِ تو را بلدند، با همان طنینِ فریبنده‌ات، برایم قصه می‌گویند. اما درزهایشان، مثل لب‌های خیانتکار، رازت را لو می‌دهند؛ پرهای رؤیاهای سوخته‌ات را به مغزم می‌پاشند و من، باز با همان حماقتِ عاشقانه، به وعده‌ی تازه‌ات دخیل می‌بندم.

انگار قلبم هنوز باور نکرده که این‌جا، همه‌چیز تقلبی‌ست، جز زخم.

از دلِ آجرها صدایی می‌آید، مثل نجوای گربه‌ای که در خوابِ ماه گم شده: «تو گم نشده‌ای، تو خودت را در آینه‌ی او جا گذاشته‌ای.»

ردِ پاهایم، مثل نواری که برعکس پخش می‌شود، به عقب می‌دوند. من به سمتِ گذشته پرواز می‌کنم، به آینده‌ای که در دیروز غرق شده.

چراغ قرمزها، با چشمک‌هایشان، مرا مسخره می‌کنند: «او این‌جا نبود، اما عطرش هنوز دیوارها را دیوانه کرده.»

در قفسه‌ی سینه‌ام، ایستگاه مترویی نفس می‌کشد، با تابلویی که فقط یک کلمه دارد: «هیچ».

قطارها، با واگن‌های پر از کلماتِ نگفته، در تونل‌های قلبم می‌چرخند و به جایی نمی‌رسند. مسافران، سایه‌هایی هستند که صورت ندارند، اما صدایشان را از تو قرض گرفته‌اند. صدایشان واقعی نیست، اما گوشم را پر می‌کند؛ مثل سایه‌ای که حرف می‌زند، یا آینه‌ای که به جای تصویر ناله می‌کند. به هرصورت، صدای توست، که در هر ایستگاه، وعده‌ی دیگری می‌دهد و می‌گریزد.

صدایشان، مثل نجوای باد در تونل‌های متروی خالی، گنگ و پراکنده‌ست.

نه کلمه‌ست، نه آهنگ، فقط ارتعاشی‌ست که از آجرهای ترک‌خورده‌ی کوچه‌های گذشته بیرون می‌خزد.

گاهی شبیه زمزمه‌ی توست، وقتی وعده‌ای تازه می‌بافتی؛ نرم، فریبنده، اما لغزنده مثل مه.

گاهی هم مثل خش‌خش برگ‌های سوخته، که زیر پای خاطره خرد می‌شوند.

آسمانِ ذهنم خالی‌ست، نه پرنده‌ای هست، نه ابری. فقط آینه‌ای شکسته بسیط شده‌است که تو در آن زندگی می‌کنی: یک لحظه کامل، یک لحظه محو، یک لحظه ابدی و بعد، دوباره هیچ.

تو مثل موجی در دریاچه‌ی خیالم می‌آیی، می‌شکنی، و باز متولد می‌شوی.

و من، با دست‌هایی از جنس خواب، هنوز دنبالِ تو می‌گردم، در کوچه‌هایی که نه آغاز دارند، نه پایان؛ فقط تو را دارند، که همیشه هستی، و هیچ‌وقت نیستی.

آنِه
چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۴
12:15
درحال بارگذاری..

نفرت؛ فرزند ناخلف عشق

هیچ‌کس از چیزی که برایش بی‌اهمیت است، این‌گونه متنفر نمی‌شود. نفرت واقعی، تنها از دل چیزی برمی‌خیزد که زمانی به آن باور داشته‌ایم، چیزی که روزی بخشی از ما بوده.

آدم از خیانت یک غریبه نمی‌سوزد؛ می‌گذرد و فراموش می‌کند. اما وقتی همان زخم را کسی بزند که زمانی جانت برایش بود، آن زخم می‌شود خشم، می‌شود نفرت، می‌شود میل به فراموشی و ناتوانی در فراموش کردن.

ما از خودمان متنفر می‌شویم، چون بخشی از ما هنوز عاشق است. از خاطراتمان، متنفر می‌شویم، چون هنوز در گوشه‌ای از ذهن‌مان به آن لحظه‌ها پناه می‌بریم. از آدم‌هایی که رفته‌اند متنفر می‌شویم، چون هنوز نمی‌توانیم حضورشان را در قلب‌مان پاک کنیم.

نفرت، عشقِ زخمی‌ست.

عشقی که خسته شده، فریاد نزده، درمان نشده.

و هرچه نفرت شدیدتر، عشق عمیق‌تر بوده.

شاید تنها راه رهایی، روبه‌رو شدن با آن بخش از روح‌مان باشد که هنوز می‌خواهد دوست بدارد. حتی اگر به هزار دلیل، دیگر نباید.

نفرت، جنازه‌ عشق نیست؛ خودِ عشق است، زنده، ولی شکنجه‌شده، در زنجیر.

آن‌چه از آن نفرت داریم، همان چیزی‌ست که روزی نجات‌مان داده بود. و حالا، چون دیگر نجات‌مان نمی‌دهد، از آن متنفر شده‌ایم. اما رهایی یعنی اعتراف به عشق بی‌نتیجه، یعنی دوست داشتن بدون امید‌. و شاید، فقط شاید، وقتی بتوانیم بگوییم:

دوستت داشتم، هنوز هم دارم، ولی دیگر نه برای بازگشت، فقط برای نجات خودم

آن وقت، نفرت آرام می‌گیرد. و عشق، بی‌آنکه بازگردد، آزاد می‌شود.

آنِه
چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۴
0:0
درحال بارگذاری..

قلب معجزه‌سانِ ما.

آدمیزاد، موجودی‌ست شگفت‌انگیز؛ نه به خاطر قدرتش، که به‌خاطر لطافت قلبش. هرچه دلش نازک‌تر، دردهایش عمیق‌تر. هرچه مهربان‌تر، زخم‌هایش پنهان‌تر. آدمی به اندازه‌ی لطافت قلبش درد می‌کشد؛ چرا که دلِ نرم، تیزیِ دنیا را بیشتر حس می‌کند. همان‌طور که گل، زودتر از سنگ می‌شکند، دلِ مهربان هم زودتر از همه زخمی می‌شود. اما همین لطافت، نشانه‌ی زنده بودن است؛ نشانه‌ی انسانی بودن. درد کشیدن برای دل‌هایی‌ست که هنوز زنده‌اند، هنوز دوست دارند، هنوز در این دنیای زمخت، از خوبی چیزی در خود نگه داشته‌اند.

این شگفتی آدمی‌ست: که می‌تواند در اوج رنج، دستانش را به سوی دیگری دراز کند؛ می‌تواند در تاریکی، چراغی برای راه دیگری شود. دلِ نازک، همان‌قدر که زخم‌پذیر است، قدرت خلق زیبایی دارد. او شعر می‌سراید، لبخند می‌بخشد، و با دست‌های خسته‌اش، دنیایی را نو می‌کند. آری، آدمیزاد به‌خاطر قلبش شگفت‌انگیز است؛ قلبی که می‌شکند، اما هرگز از دوست داشتن دست نمی‌کشد.

آنِه
دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۴
17:24
درحال بارگذاری..

چیستیِ دانستن‌، در فهميدن ندانستن است. بدان که نمی‌دانی!

در ژرفای هستی، جایی که مرز میان بودن و نبودن در مهی از ابهام محو می‌شود، پرسش سر برمی‌آورد: ما چیستیم؟ نه جسم، که زندانی خاک است و نه روح، که در بند تعریف گرفتار. شاید ما تنها لحظه‌ای باشیم، رقصی گذرا میان دو ابدیت؛ پیش از ما، ناشناخته، و پس از ما، ناگفتنی.

جهان، آینه‌ای است شکسته. هر تکه‌اش انعکاسی از حقیقت را نشان می‌دهد، اما هیچ‌کدام همه‌ی آن نیست. فیلسوف، آن مسافر خسته است که تکه‌ها را جمع می‌کند، نه برای کامل کردن آینه، که برای فهمیدن این‌که کامل نخواهد شد.

حقیقت، نه مقصد است و نه مالکیت؛ حقیقت، راه است، پرسیدن است، شک کردن است.ما در جست‌وجوی معنا، به ستارگان چشم می‌دوزیم، غافل از این‌که معنا نه در دوردست‌ها، که در همین گام‌های لرزان ماست. هر انتخاب، هر درد، هر تردید، نخ‌هایی است که تاروپود وجودمان را می‌بافد. شاید زندگی، نه یافتن پاسخ، که زیستن با پرسش باشد؛ پذیرش این‌که ندانستن، خودْ نوعی دانستن است.

و در این میان، سکوت، عمیق‌ترین فیلسوف است. در سکوت، جهان سخن می‌گوید، نه با واژه، که با حضور. گوش بسپار: هستی، بی‌نیاز از توضیح، فقط هست. و تو، ای رهگذر، با هر نفس، بخشی از این هستیِ بی‌کرانی.

آنِه
جمعه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۴
21:57
درحال بارگذاری..

🎋

از بی‌امیدی و غم و خستگی و درس، خسته شدم؛

می‌خوام کیک درست کنم.

آنِه
یکشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۴
18:28
درحال بارگذاری..

همتایِ یگانه‌ی من.

كيستی كه من اين‌گونه به اعتماد

نام خود را با تو مي‌گويم

كليد خانه‌ام را

در دستت مي‌گذارم

نان شادی‌هايم را

با تو قسمت می‌كنم

به كنارت مي‌نشينم و

بر زانوی تو

اين چنين به خواب مي‌روم؟

آنِه
شنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۴
14:45
درحال بارگذاری..

ایهامِ "زندگی"

برای زندگی کردن آفریده شدیم و وقت خود را صرف هرچیزی کردیم بجز زندگی کردن.

آنِه
پنجشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۴
14:25
درحال بارگذاری..

صراحیِ دلِ تنگِ من.

دلِ تنگ من تو را آزار می‌دهد یا ابهام شیرین دیروز که ننگ می‌زند بر لوح دهر؟
عشق را انکار می‌کنی؟
بدان که من همین انکار را دریغ و یغما می‌خوانم.
شامیانه‌ی عهدی را که تنها گذاشتی، روی گریبانت بزرگی می‌کند یا کهنگی جوهر پیمان‌نامه، روی تنت عار می‌ریزد؟
می‌بینی،
همه‌‌ش خودخواهی‌ست،
تماما تازه‌طلبی‌ست.
جمعِ دلزدگی تو،
بنیان ندارد،
وارفته است،
واهی‌ست.
اندازه‌شناس کیست،
صراحی دل تنگ من یا دل وازده‌ی تو؟
بگو،
کدام‌یک زودتر فرو می‌ریزد؟
عهدی که بر کاغذ کهنه شد
یا دلی که در هوای تو پوسید؟

اگر انکار را به تن عشق بدوزی، آیا وصله‌ی دروغ جاودانه می‌شود؟
یا شره می‌کند، می‌ریزد،
چکه‌چکه بر شب‌های آغشته به سکوت؟

نگاهت هنوز آتش‌دیده است،
اما سرد، خاموش، خاکسترزده.
و من، که صراحیِ دلتنگی‌ام
لبالب از اشک، تهی از تو،
می‌پرسم:
این پیمانه را کدام دست خواهد شکست؟

آنِه
پنجشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۴
13:44
درحال بارگذاری..

توقع نداشته باش...

رفیق جانم، راز آرامش،

صرفه جویی در «خواستن» است

توقع، یعنی خواستن بیش از توانستن

پس برای امروز تمرین «نخواستن» می‌کنم

👈🏼 امروز متوقع نیستم که ———

سه بار جمله‌ی بالا را می‌نویسم

و هر بار در جای خالی یک توقع می‌نویسم

در تمرین امروز می‌خواهم حداقل سنگینی بار سه توقع را از شانه‌ام بردارم

آنِه
چهارشنبه دهم اردیبهشت ۱۴۰۴
12:12
درحال بارگذاری..

در چارچوب آسمانِ شب، چه می‌گذرد؟

آپلود عکس

شب؛ یک تئاتر متروک،

صندلی‌هایش خالی.

ستاره‌ها؛ بلیط‌های پاره‌شده.

روی صحنه، ماه بازی نمی‌کند.

من، تماشاگری در تاریکی؛

دست‌هایم بوی خاک می‌دهند،

ماه، آن سو، پشت پرده‌ی خاکستری،

چشم می‌دوزد، اما سخن نمی‌گوید.

ابرها می‌چرخند،

مثل فکرهای تب‌دار.

و شب، یک نقاشی ناتمام؛

که قلم‌مویش در دست باد است.

ماه؛ گوهرِ یتیمی در جیبِ آسمان،

پشت ابرها،

مثل امید ناتوانی‌ست که در سینه‌ی تارِ زاج خفته‌ است.

ابرها؛ کاروانِ خاکستریِ تردید،

در شبِ سرد،

چون موج‌های اندوه،

می‌غلتند،

می‌پیچند،

و نور را در آغوشِ خفه‌ی خویش می‌فشارند.

شب؛ آیینه‌ای شکسته،

که سایه‌ها را تکرار می‌کند.

ستاره‌ها؛ جرقه‌های نیم‌سوزِ آرزو،

پراکنده،

چون واژه‌های شعری ناتمام.

من؛ رهگذری در کوچه‌ی خاشاک،

با کفش‌هایی که بوی علفِ شب‌خیس دارند،

چشم به آسمان گره زده‌ام.

ماه، آنجاست؛

آن چراغِ خاموشِ حقیقت،

که در پسِ پرده‌ی دود،

نه بانگ می‌زند،

نه می‌گریزد؛

بلکه در سکوت،

جهان را وزن می‌کند.

ابر؛ دیواری‌ست از جنسِ فراموشی،

که در بادِ زمان فرو می‌ریزد.

و ماه،

استعاره‌ی نوری‌ست،

که در دلِ تاریکی،

پارادوکسِ بودن را می‌سراید.

می‌شنوم، نفسِ شب را،

که در گوشِ درختان زمزمه می‌کند:

«صبر، صبر!

که نور،

حتی در حبسِ ابر،

بذرِ روشنایی‌ست.»

و من، با ماهِ پشتِ پرده،

در این شبِ حس‌آمیز،

می‌آموزم:

تاریکی،

تنها نقابی‌ست بر چهره‌ی حقیقت.

و آن که منتظر می‌ماند،

از شکافِ ابهام،

طلوع را خواهد دید.

پ‌ن: چینش ابرها حول ماه، شبیهِ نقشه‌ی ایرانه ^_^

آنِه
جمعه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۴
14:15
درحال بارگذاری..

مرزهای باریک عجز آدمی

چیه این آدمیزاد..

نه از فردا خبر داریم، نه از گلوگاه لحظه بعد، نه حتی از توده‌ای که شاید سال‌هاست بی‌صدا قد کشیده.

صبح که چشم باز می‌کنیم، نمی‌دانیم شب را می‌رسیم یا نه. شب که پلک می‌زنیم، نمی‌دانیم صبحی در کار هست یا نه.

چه رعب‌انگیز است این ناتوانی، چه بی‌پناهیِ عظیمی در نهاد ماست؛ که با قطره‌ای عرق، بوی تعفن می‌گیریم و با نسیمی از بیماری، قامت‌مان می‌شکند.

ما را اجل، در سایه پنهان کرده،

نه دیروزت ضمانتی برای فرداست،

نه نفس کشیدن‌مان سندی‌ست بر بودن.

پلک که می‌زنیم، شاید آخرین بار باشد.

تمام آن‌چه هستیم، یک خواب نازک است در دل یک طوفان پنهان.

و همین آدم، همین بندِ بی‌پناهِ باد،

که با خود می‌گوید: حالم خوب است؛

در دل شب، بی‌هیچ صدایی، بی‌هیچ اتفاقی، فقط می‌نشیند و حس می‌کند که همه‌چیز، یک‌جور عجیبی سرِ جایش نیست.

نه حرفی زده، نه کسی چیزی گفته،

اما انگار صداها بلندتر از همیشه‌اند و سکوت، سنگین‌تر از طاقت.

ذهن به هزار سو می‌رود، دل به هزار گره.

نه خوابی می‌آید، نه بیداری آرام است.

آسمان بی‌ستاره نیست، ولی نورش به چشم نمی‌رسد.

هوا سرد نیست، ولی لرزش از عمق جان است.

همه‌چیز آشناست، ولی ناآشنا حس می‌شود.

مثل خانه‌ای که سال‌ها در آن زندگی کرده‌ای، اما یک شب، درش را گم می‌کنی.

چیه این آدمیزاد..

که وقتی شب‌اش می‌شود؛

شب آشوب،

شب اضطراب،

شب ناآرامی،

شب بی‌قراری،

شب تلاطم،

شب آشفتگی،

شب درهمی...

گویی هر لحظه‌ ممکن است بشکند، بپاشد، فرو بریزد.

آنِه
سه شنبه دوم اردیبهشت ۱۴۰۴
17:58
درحال بارگذاری..

🎋

بزرگ ترین ایرادی که دارم اینه که به محض اینکه باهام خوب برخورد میکنن، یادم میره قبلش چقد اذیتم کردن.

آنِه
دوشنبه یکم اردیبهشت ۱۴۰۴
23:26
درحال بارگذاری..

خدایا، خسته‌ام

آنِه
دوشنبه یکم اردیبهشت ۱۴۰۴
23:21
درحال بارگذاری..

🎐

من از نبودن کسی ناراحت نمیشم فقط بابت اعتمادی که از بین رفت و احساسی که حیف شد، غمگین میشم.

آنِه
دوشنبه یکم اردیبهشت ۱۴۰۴
23:20
درحال بارگذاری..

"جنایت ملموس در عصر حاضر"

غزه، دفتر خاطراتی‌ست که هیچ‌وقت بسته نمی‌شود؛ هر صفحه‌اش خیسیِ اشک دارد، هر خطش با صدای انفجار خط خورده.

اینجا بچه‌ها تاریخ تولدشان را بلدند، ولی سال بعدش را نه. یاد گرفته‌اند میان خاک و خون دنبال مدادشان بگردند، نقاشی بکشند برای معلمی که دیگر نیست.

دیوارها، لال شده‌اند از بس شاهد جیغ بودند. کوچه‌ها، ردِ خون را حفظ کرده‌اند مثل نقشه‌ای به سمت خانه‌هایی که حالا فقط خاک‌اند.

مادری، با چشم‌های خیره، دست کودکش را گرفته و راه می‌رود؛ اما کودک دیگر نیست. فقط خیالِ گرمِ کوچکی در مشتِ سرد مادر مانده.

در غزه، زندگی را نه با سال، نه با ماه، با ثانیه‌ها می‌شمارند؛ هر ثانیه‌ای که می‌گذرد، یعنی هنوز زنده‌ای.

اینجا آدم‌ها نمی‌میرند، خاموش می‌شوند، یکی‌یکی، بی‌صدا؛ نه چون مرگ آرام است، چون دنیا صدا را نمی‌شنود.

دختری که گوشه‌ی حیاط نشسته و موهای عروسکش را شانه می‌زند، شاید آخرین بار باشد که بازی می‌کند؛

ولی نگاهش هنوز پر از "امیدِ بی‌دلیل" است، همان امیدی که فقط کودکان بلدند، حتی وسط آوار.

و کودکی که عروسکش را بغل کرده، انگار هنوز باور ندارد خانه‌شان دیگر سقف ندارد.

پیرمردی کنار دیواری نیمه‌ویران نشسته، قرآن را آرام می‌خواند؛ صدای بمب که می‌آید، مکث نمی‌کند، فقط کمی محکم‌تر می‌گیردش.

جنازه‌ها شماره ندارند دیگر، فقط تکه‌هایی‌اند از رؤیاهای ناقص.

غزه، شهری‌ست که حتی گریه هم در آن، امنیت ندارد.

اینجا عشق را با عکس‌های خاک‌گرفته‌ی توی قاب تمرین می‌کنند. جایی که عشق را باید در نگاهِ آخر مادران پیدا کرد، در دستان پدری که فقط لباس تکه‌تکه‌ی فرزندش را تحویل گرفته.

و جهان؟

فقط تماشا می‌کند.

تماشای غرق شدن، تماشای سوختن، تماشای فراموش شدن.

اما غزه هنوز ایستاده، با زانوهای زخمی، با قلب‌های شکسته، با صبری که فقط خدا می‌فهمدش.

اینجا کودک، با صدای انفجار بزرگ می‌شود، نه با لالایی.

اینجا کلمه‌ها از دهان بیرون نمی‌ریزند، از خاک می‌رویند؛

کلمه‌ها سطر نمی‌شوند برای عروج شعر، فقط شهادت‌نامه‌هایی می‌شوند که از رخساره‌ها معنای‌شان تفهیم می‌شود.

مادری، شب‌ها گهواره را تکان می‌دهد،

نه برای کودکش، که دیگر نیست؛ برای خاطره‌اش، برای صدایی که هنوز در گوشش می‌پیچد، مثل اذانی که هرگز تمام نمی‌شود.

در غزه، حتی آفتاب هم با ترس طلوع می‌کند.

انگار هر روز از خودش می‌پرسد: آیا هنوز کسی زنده مانده تا ببوسمش؟

و ماه، شب‌ها، وقتی بالا می‌آید، روی ویرانه‌ها می‌نشیند؛

با شرمی سرد، با نوری که بیشتر شبیه اشک است تا روشنی.

در غزه، حتی سکوت هم زخمی‌ست.

پدرانی هستند که بغض‌شان را مثل نان تقسیم می‌کنند، تا سهمی باشد برای هر بچه‌ای که حالا بی‌بابا مانده.

در غزه، خانه‌ها قبل از آدم‌ها می‌میرند.

نوزادی که هنوز اسم نگرفته، با پتوی گل‌گلیِ کوچک، کنار جنازه‌ی مادر پیدا شده. صدایش نیامده، اما تاریخ مرگش ثبت شده.

کودکی با چشم‌های گشاد، از میان دود و آوار، فقط دنبال کیف مدرسه‌اش می‌گردد. شاید هنوز باور نکرده که دیگر درسی نیست، تخته‌ای نیست، زنگی نیست.

و باز هم دنیا فقط نگاه می‌کند، با دلسوزی‌های لحظه‌ای، با بیانیه‌های بی‌اثر، با ترس از گفتن حقیقت.

اما غزه بلد است دوباره از خاک برخیزد.

با دست‌هایی که بی‌سلاح‌اند، ولی پر از ایمان‌اند.

با زخم‌هایی که هنوز می‌خواهند زندگی را به یاد بیاورند.

با پرچمی که هرچند خاکی‌ست، هنوز بالا می‌رود.

با لبخندی که شاید در عکس مانده، ولی هنوز در دل‌هاست.

و بچه‌هایی که با تکه‌های آوار، بازی خانه‌سازی می‌کنند؛

شاید برای تمرین آینده‌ای که بالاخره خواهد آمد، حتی اگر دیر، حتی اگر بعد از هزار خون.

غزه، کلمه نیست.

غزه خون است که خط می‌کشد روی پیشانی تاریخ،

و نامی‌ست که نمی‌شود از حافظه‌ی خاک پاک کرد.

هر سنگش یک حافظه است، هر کوچه‌اش یک قطعه از انسان.

و تا روزی که حتی یک چشم باز باشد،

غزه، نفس خواهد کشید.

آنِه
دوشنبه یکم اردیبهشت ۱۴۰۴
12:4
درحال بارگذاری..