"جنایت ملموس در عصر حاضر"

اندرونی ساتگین

📜اینجا کجاست؟ یه‌جا شبیه به یه عطاری‌خونه‌‌ی نافه‌بو -دکان‌دار: آنه‌ی عطار.🪔. انباری کلمات گم‌شده

اندرونی ساتگین

"جنایت ملموس در عصر حاضر"

غزه، دفتر خاطراتی‌ست که هیچ‌وقت بسته نمی‌شود؛ هر صفحه‌اش خیسیِ اشک دارد، هر خطش با صدای انفجار خط خورده.

اینجا بچه‌ها تاریخ تولدشان را بلدند، ولی سال بعدش را نه. یاد گرفته‌اند میان خاک و خون دنبال مدادشان بگردند، نقاشی بکشند برای معلمی که دیگر نیست.

دیوارها، لال شده‌اند از بس شاهد جیغ بودند. کوچه‌ها، ردِ خون را حفظ کرده‌اند مثل نقشه‌ای به سمت خانه‌هایی که حالا فقط خاک‌اند.

مادری، با چشم‌های خیره، دست کودکش را گرفته و راه می‌رود؛ اما کودک دیگر نیست. فقط خیالِ گرمِ کوچکی در مشتِ سرد مادر مانده.

در غزه، زندگی را نه با سال، نه با ماه، با ثانیه‌ها می‌شمارند؛ هر ثانیه‌ای که می‌گذرد، یعنی هنوز زنده‌ای.

اینجا آدم‌ها نمی‌میرند، خاموش می‌شوند، یکی‌یکی، بی‌صدا؛ نه چون مرگ آرام است، چون دنیا صدا را نمی‌شنود.

دختری که گوشه‌ی حیاط نشسته و موهای عروسکش را شانه می‌زند، شاید آخرین بار باشد که بازی می‌کند؛

ولی نگاهش هنوز پر از "امیدِ بی‌دلیل" است، همان امیدی که فقط کودکان بلدند، حتی وسط آوار.

و کودکی که عروسکش را بغل کرده، انگار هنوز باور ندارد خانه‌شان دیگر سقف ندارد.

پیرمردی کنار دیواری نیمه‌ویران نشسته، قرآن را آرام می‌خواند؛ صدای بمب که می‌آید، مکث نمی‌کند، فقط کمی محکم‌تر می‌گیردش.

جنازه‌ها شماره ندارند دیگر، فقط تکه‌هایی‌اند از رؤیاهای ناقص.

غزه، شهری‌ست که حتی گریه هم در آن، امنیت ندارد.

اینجا عشق را با عکس‌های خاک‌گرفته‌ی توی قاب تمرین می‌کنند. جایی که عشق را باید در نگاهِ آخر مادران پیدا کرد، در دستان پدری که فقط لباس تکه‌تکه‌ی فرزندش را تحویل گرفته.

و جهان؟

فقط تماشا می‌کند.

تماشای غرق شدن، تماشای سوختن، تماشای فراموش شدن.

اما غزه هنوز ایستاده، با زانوهای زخمی، با قلب‌های شکسته، با صبری که فقط خدا می‌فهمدش.

اینجا کودک، با صدای انفجار بزرگ می‌شود، نه با لالایی.

اینجا کلمه‌ها از دهان بیرون نمی‌ریزند، از خاک می‌رویند؛

کلمه‌ها سطر نمی‌شوند برای عروج شعر، فقط شهادت‌نامه‌هایی می‌شوند که از رخساره‌ها معنای‌شان تفهیم می‌شود.

مادری، شب‌ها گهواره را تکان می‌دهد،

نه برای کودکش، که دیگر نیست؛ برای خاطره‌اش، برای صدایی که هنوز در گوشش می‌پیچد، مثل اذانی که هرگز تمام نمی‌شود.

در غزه، حتی آفتاب هم با ترس طلوع می‌کند.

انگار هر روز از خودش می‌پرسد: آیا هنوز کسی زنده مانده تا ببوسمش؟

و ماه، شب‌ها، وقتی بالا می‌آید، روی ویرانه‌ها می‌نشیند؛

با شرمی سرد، با نوری که بیشتر شبیه اشک است تا روشنی.

در غزه، حتی سکوت هم زخمی‌ست.

پدرانی هستند که بغض‌شان را مثل نان تقسیم می‌کنند، تا سهمی باشد برای هر بچه‌ای که حالا بی‌بابا مانده.

در غزه، خانه‌ها قبل از آدم‌ها می‌میرند.

نوزادی که هنوز اسم نگرفته، با پتوی گل‌گلیِ کوچک، کنار جنازه‌ی مادر پیدا شده. صدایش نیامده، اما تاریخ مرگش ثبت شده.

کودکی با چشم‌های گشاد، از میان دود و آوار، فقط دنبال کیف مدرسه‌اش می‌گردد. شاید هنوز باور نکرده که دیگر درسی نیست، تخته‌ای نیست، زنگی نیست.

و باز هم دنیا فقط نگاه می‌کند، با دلسوزی‌های لحظه‌ای، با بیانیه‌های بی‌اثر، با ترس از گفتن حقیقت.

اما غزه بلد است دوباره از خاک برخیزد.

با دست‌هایی که بی‌سلاح‌اند، ولی پر از ایمان‌اند.

با زخم‌هایی که هنوز می‌خواهند زندگی را به یاد بیاورند.

با پرچمی که هرچند خاکی‌ست، هنوز بالا می‌رود.

با لبخندی که شاید در عکس مانده، ولی هنوز در دل‌هاست.

و بچه‌هایی که با تکه‌های آوار، بازی خانه‌سازی می‌کنند؛

شاید برای تمرین آینده‌ای که بالاخره خواهد آمد، حتی اگر دیر، حتی اگر بعد از هزار خون.

غزه، کلمه نیست.

غزه خون است که خط می‌کشد روی پیشانی تاریخ،

و نامی‌ست که نمی‌شود از حافظه‌ی خاک پاک کرد.

هر سنگش یک حافظه است، هر کوچه‌اش یک قطعه از انسان.

و تا روزی که حتی یک چشم باز باشد،

غزه، نفس خواهد کشید.

آنِه
دوشنبه یکم اردیبهشت ۱۴۰۴
12:4
درحال بارگذاری..