اندرونی ساتگین | مرداد ۱۴۰۵

اندرونی ساتگین

📜اینجا کجاست؟ یه‌جا شبیه به یه عطاری‌خونه‌‌ی نافه‌بو -دکان‌دار: آنه‌ی عطار.🪔. انباری کلمات گم‌شده

اندرونی ساتگین

نامه‌ای به من گذشته

سلام،

نمی‌دانم چند سال گذشته،

فقط این را می‌دانم که دیگر شبیه تو نیستم.

تو هنوز چشم‌هایت برق می‌زنند وقتی اسم چیزی را با شوق می‌گویی.

من… بیشتر لبخند می‌زنم تا کسی نفهمد چه‌قدر خسته‌ام.

تو خیال می‌کردی هر چیزی ممکن است،

هر در بسته‌ای فقط منتظر دست توست.

و من؟

فهمیدم بعضی درها، هیچ‌وقت ساخته نشده‌اند که باز شوند.

یادت هست شب‌ها به ستاره‌ها زُل می‌زدی و آرزو می‌کردی؟

من هنوز به ستاره‌ها نگاه می‌کنم

اما نه برای آرزو…

برای یادآوری.

که روزی کسی بود

که باور داشت.

ببخش که از تو دور شدم.

ببخش که گاهی فراموشت کردم

در راهی که هیچ شباهتی به رویاهایت نداشت.

اما هنوز،

هر وقت باران می‌بارد،

هر وقت بوی نان تازه می‌آید،

یا وقتی کسی بی‌دلیل مهربان است،

می‌فهمم تو،

جایی در من زنده‌ای.

و شاید،

همین برای نجاتِ من کافی باشد.

و گاهی،

در سکوتِ شب‌هایی که خوابم نمی‌برد،

صدایت را می‌شنوم.

آهسته می‌پرسی:

«خسته‌ای؟»

و من…

نمی‌دانم باید گریه کنم

یا فقط سرم را تکان دهم.

راستش را بخواهی،

نمی‌دانم از کجا شکستم.

نه حادثه‌ای بود،

نه فریادی.

فقط روزی چشم باز کردم

و دیدم دیگر نمی‌دوَم.

نمی‌جنگم.

فقط راه می‌روم،

مثل کسی که یاد گرفته زنده بماند،

نه زندگی کند.

تو می‌خواستی شاعر شوی،

یا نقاش، یا شاید

فقط کسی که دوست داشتن را بلد است.

من شدم یک آدم معمولی،

در لباس‌های تکراری،

با تقویمی که فقط روزها را خط می‌زند،

نه رویاها را.

اما نترس.

یاد گرفته‌ام درد را بی‌صدا حمل کنم.

یاد گرفته‌ام حتی اگر امیدی نیست،

باز هم چراغ را روشن بگذارم.

چون تو هنوز آن‌جا هستی،

در من.

با آن چشم‌های مشتاق،

با آن دل ساده.

و شاید،

اگر روزی راهی برای برگشت باشد،

تو مرا نجات دهی.

تا آن روز،

با من بمان.

بی‌صدا.

مثل بوی نان،

مثل نورِ کمِ سحر،

مثل خودت.

و گاهی فکر می‌کنم،

اگر تو نبودی،

آیا هنوز می‌توانستم از خودم چیزی را «دوست داشتن» بنامم؟

یا همه‌چیز،

فقط تکرار می‌شد؟

صبح، کار، شب، سکوت…

مثل عقربه‌ای که بلد است بچرخد

اما نمی‌داند چرا.

تو می‌خندیدی.

با دلی که زود می‌بخشید

و زود می‌شکست،

اما دوباره بلند می‌شد.

و من…

یاد گرفتم محکم باشم،

بی‌لبخند، بی‌اشک،

بی‌صدا.

محکم شدم،

ولی شاید نه از جنس زندگی،

که از جنس سنگ.

یادته می‌گفتی هر بار که کسی را دوست داری،

جهانی را نجات می‌دهی؟

من حالا دیگر

کمتر نجات می‌دهم،

بیشتر دور می‌زنم.

از آدم‌ها،

از حرف‌ها،

از خودم.

اما باز،

وقتی عکسی قدیمی را نگاه می‌کنم

یا بوی پرتقال زمستانی از جایی می‌رسد،

ناگهان می‌بینم

تو نشسته‌ای گوشه‌ی دلم،

ساکت، صبور،

با همان برق توی چشم‌هات.

و آن‌وقت می‌فهمم

اگر هنوز هم

گاهی شعر می‌نویسم،

اگر گاهی دلم می‌لرزد برای کسی،

اگر هنوز از ماه کامل خوشم می‌آید،

همه‌اش از توست.

تو،

که شاید تنها بخشی از منی

که هنوز زنده است.

اما حالا که این همه راه آمده‌ام،

حالا که پاهایم پر از تاول است و چشمانم پر از تصویرهایی که نمی‌خواستم ببینم،

می‌خواهم چیزی را به تو بگویم،

با صدایی که شاید کمی خسته است،

اما هنوز صادق.

من از تو دور شدم،

نه چون نخواستم،

بلکه چون زندگی،

گاهی راه‌هایی پیش پایمان می‌گذارد

که انتهایش را نمی‌بینیم

و فقط چون باید، می‌رویم.

و در این رفتن،

چیزهایی را جا گذاشتم

تو را، رؤیاهایت را، شعرهای شبانه‌ات را،

و آن اشتیاقی که فقط تو داشتی.

اما هر چقدر هم که دور شدم،

هر چقدر که در من، دیوار روی دیوار آمد،

تو یک گوشه مانده‌ای،

کوچک، روشن، زنده.

شاید دیگر شبیه تو نیستم،

اما بی‌تو هم نیستم.

مثل شاخه‌ای که از ریشه‌اش دور شده،

اما هنوز آب را به یاد دارد.

گاهی حس می‌کنم تمام این سال‌ها،

فقط داشتم راه می‌رفتم تا دوباره به تو برگردم.

تا بنشینم کنارت،

دستت را بگیرم،

و بگویم:

«حق با تو بود…

دویدن ارزشش را داشت،

حتی اگر نرسیدیم.»

تو هنوز بلدتری بخندی،

بلدتری ببخشی،

و شاید،

بلدی دوباره شروع کنی.

برای همین است که به سراغت آمده‌ام،

نه برای دل‌تنگی،

بلکه برای نجات.

حالا بیا،

دستم را بگیر،

و بگذار باقی راه را با هم برویم.

نه مثل قبل،

نه با چشم‌های پر از رؤیا،

بلکه با دانشی از شکست،

با زخمی از عبور.

بیا با هم به آسمان نگاه کنیم،

مثل آن شب‌های قدیم.

بگذار آرزویی کنیم

که شاید هرگز به آن نرسیم،

اما همین آرزو

دلیلی باشد برای فردا.

و اگر باران بارید

که بالاخره می‌بارد

بگذار این‌بار

زیرش بایستیم.

نه برای پنهان شدن،

بلکه برای شستنِ آن‌همه سکوت،

آن‌همه نگفته،

و شروع دوباره.

آنِه
یکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵
12:35
درحال بارگذاری..

حیرت از چنین آرزویش.

سر هر اتفاق گریه‌آوری، یه دور هم برای تو، برای دروغ‌هایی که به دلم روا داشتی گریه می‌کنم.

برای اون خنجری که تو نیام نگه داشتی، برای تکه‌پاره‌های قلبم که تو دستت متلاشی کردی، برای اون بی‌احساسی‌هات، برای کلی برای که هرروز براشون اشک ریختم و می‌ریزم، گریه می‌کنم.

و حالا هم سر این حرفی که آقایی منسوب به "بابا" زد، دارم گریه میکنم و گریه برای تو هم ضمیمه‌ش میشه.

آخه اگه سر هر گریه‌ای، برای تو هم یه‌دور گریه نکنم، که عمل گریه‌م تکمیل نمیشه.

کنجکاوی بدونی آقای بابانام چی گفته و سر کدوم حرفش دارم گریه میکنم؟ بهم خیلی جدی و با تحکم گفت که "الهی بمیری، همین امشب هم بمیری"

و خب دیگه به شدت و حدت انزجارش نسبت به من، پی بردم و تمام اندیشه و گمانه‌هام درست بود! بابام من رو دوست نداره:)))

آنِه
یکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵
1:26
درحال بارگذاری..