قلب معجزهسانِ ما.
آدمیزاد، موجودیست شگفتانگیز؛ نه به خاطر قدرتش، که بهخاطر لطافت قلبش. هرچه دلش نازکتر، دردهایش عمیقتر. هرچه مهربانتر، زخمهایش پنهانتر. آدمی به اندازهی لطافت قلبش درد میکشد؛ چرا که دلِ نرم، تیزیِ دنیا را بیشتر حس میکند. همانطور که گل، زودتر از سنگ میشکند، دلِ مهربان هم زودتر از همه زخمی میشود. اما همین لطافت، نشانهی زنده بودن است؛ نشانهی انسانی بودن. درد کشیدن برای دلهاییست که هنوز زندهاند، هنوز دوست دارند، هنوز در این دنیای زمخت، از خوبی چیزی در خود نگه داشتهاند.
این شگفتی آدمیست: که میتواند در اوج رنج، دستانش را به سوی دیگری دراز کند؛ میتواند در تاریکی، چراغی برای راه دیگری شود. دلِ نازک، همانقدر که زخمپذیر است، قدرت خلق زیبایی دارد. او شعر میسراید، لبخند میبخشد، و با دستهای خستهاش، دنیایی را نو میکند. آری، آدمیزاد بهخاطر قلبش شگفتانگیز است؛ قلبی که میشکند، اما هرگز از دوست داشتن دست نمیکشد.