در چارچوب آسمانِ شب، چه میگذرد؟

شب؛ یک تئاتر متروک،
صندلیهایش خالی.
ستارهها؛ بلیطهای پارهشده.
روی صحنه، ماه بازی نمیکند.
من، تماشاگری در تاریکی؛
دستهایم بوی خاک میدهند،
ماه، آن سو، پشت پردهی خاکستری،
چشم میدوزد، اما سخن نمیگوید.
ابرها میچرخند،
مثل فکرهای تبدار.
و شب، یک نقاشی ناتمام؛
که قلممویش در دست باد است.
ماه؛ گوهرِ یتیمی در جیبِ آسمان،
پشت ابرها،
مثل امید ناتوانیست که در سینهی تارِ زاج خفته است.
ابرها؛ کاروانِ خاکستریِ تردید،
در شبِ سرد،
چون موجهای اندوه،
میغلتند،
میپیچند،
و نور را در آغوشِ خفهی خویش میفشارند.
شب؛ آیینهای شکسته،
که سایهها را تکرار میکند.
ستارهها؛ جرقههای نیمسوزِ آرزو،
پراکنده،
چون واژههای شعری ناتمام.
من؛ رهگذری در کوچهی خاشاک،
با کفشهایی که بوی علفِ شبخیس دارند،
چشم به آسمان گره زدهام.
ماه، آنجاست؛
آن چراغِ خاموشِ حقیقت،
که در پسِ پردهی دود،
نه بانگ میزند،
نه میگریزد؛
بلکه در سکوت،
جهان را وزن میکند.
ابر؛ دیواریست از جنسِ فراموشی،
که در بادِ زمان فرو میریزد.
و ماه،
استعارهی نوریست،
که در دلِ تاریکی،
پارادوکسِ بودن را میسراید.
میشنوم، نفسِ شب را،
که در گوشِ درختان زمزمه میکند:
«صبر، صبر!
که نور،
حتی در حبسِ ابر،
بذرِ روشناییست.»
و من، با ماهِ پشتِ پرده،
در این شبِ حسآمیز،
میآموزم:
تاریکی،
تنها نقابیست بر چهرهی حقیقت.
و آن که منتظر میماند،
از شکافِ ابهام،
طلوع را خواهد دید.
پن: چینش ابرها حول ماه، شبیهِ نقشهی ایرانه ^_^