مرزهای باریک عجز آدمی
چیه این آدمیزاد..
نه از فردا خبر داریم، نه از گلوگاه لحظه بعد، نه حتی از تودهای که شاید سالهاست بیصدا قد کشیده.
صبح که چشم باز میکنیم، نمیدانیم شب را میرسیم یا نه. شب که پلک میزنیم، نمیدانیم صبحی در کار هست یا نه.
چه رعبانگیز است این ناتوانی، چه بیپناهیِ عظیمی در نهاد ماست؛ که با قطرهای عرق، بوی تعفن میگیریم و با نسیمی از بیماری، قامتمان میشکند.
ما را اجل، در سایه پنهان کرده،
نه دیروزت ضمانتی برای فرداست،
نه نفس کشیدنمان سندیست بر بودن.
پلک که میزنیم، شاید آخرین بار باشد.
تمام آنچه هستیم، یک خواب نازک است در دل یک طوفان پنهان.
و همین آدم، همین بندِ بیپناهِ باد،
که با خود میگوید: حالم خوب است؛
در دل شب، بیهیچ صدایی، بیهیچ اتفاقی، فقط مینشیند و حس میکند که همهچیز، یکجور عجیبی سرِ جایش نیست.
نه حرفی زده، نه کسی چیزی گفته،
اما انگار صداها بلندتر از همیشهاند و سکوت، سنگینتر از طاقت.
ذهن به هزار سو میرود، دل به هزار گره.
نه خوابی میآید، نه بیداری آرام است.
آسمان بیستاره نیست، ولی نورش به چشم نمیرسد.
هوا سرد نیست، ولی لرزش از عمق جان است.
همهچیز آشناست، ولی ناآشنا حس میشود.
مثل خانهای که سالها در آن زندگی کردهای، اما یک شب، درش را گم میکنی.
چیه این آدمیزاد..
که وقتی شباش میشود؛
شب آشوب،
شب اضطراب،
شب ناآرامی،
شب بیقراری،
شب تلاطم،
شب آشفتگی،
شب درهمی...
گویی هر لحظه ممکن است بشکند، بپاشد، فرو بریزد.