نفرت؛ فرزند ناخلف عشق
هیچکس از چیزی که برایش بیاهمیت است، اینگونه متنفر نمیشود. نفرت واقعی، تنها از دل چیزی برمیخیزد که زمانی به آن باور داشتهایم، چیزی که روزی بخشی از ما بوده.
آدم از خیانت یک غریبه نمیسوزد؛ میگذرد و فراموش میکند. اما وقتی همان زخم را کسی بزند که زمانی جانت برایش بود، آن زخم میشود خشم، میشود نفرت، میشود میل به فراموشی و ناتوانی در فراموش کردن.
ما از خودمان متنفر میشویم، چون بخشی از ما هنوز عاشق است. از خاطراتمان، متنفر میشویم، چون هنوز در گوشهای از ذهنمان به آن لحظهها پناه میبریم. از آدمهایی که رفتهاند متنفر میشویم، چون هنوز نمیتوانیم حضورشان را در قلبمان پاک کنیم.
نفرت، عشقِ زخمیست.
عشقی که خسته شده، فریاد نزده، درمان نشده.
و هرچه نفرت شدیدتر، عشق عمیقتر بوده.
شاید تنها راه رهایی، روبهرو شدن با آن بخش از روحمان باشد که هنوز میخواهد دوست بدارد. حتی اگر به هزار دلیل، دیگر نباید.
نفرت، جنازه عشق نیست؛ خودِ عشق است، زنده، ولی شکنجهشده، در زنجیر.
آنچه از آن نفرت داریم، همان چیزیست که روزی نجاتمان داده بود. و حالا، چون دیگر نجاتمان نمیدهد، از آن متنفر شدهایم. اما رهایی یعنی اعتراف به عشق بینتیجه، یعنی دوست داشتن بدون امید. و شاید، فقط شاید، وقتی بتوانیم بگوییم:
دوستت داشتم، هنوز هم دارم، ولی دیگر نه برای بازگشت، فقط برای نجات خودم
آن وقت، نفرت آرام میگیرد. و عشق، بیآنکه بازگردد، آزاد میشود.